Googooli & Moogooly

you was liubliu

دلم بد جوری گرفته

 

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  29 Jul 2010ساعت 3:35 PM  توسط hani 

 

عذر تقصیر جهت تاخیر 

سلام به همتون چطول متولید ؟؟؟؟

ببخشید که این چند روزه نبودم اصلا حالم خوب نبود هر کاری کردم که بیام نشد .

هوووووووووووووووووورا میبینم که صدای استقلالیا در نمیاد ؟؟؟

اخی بگردم بد ضایع شدید . عیبی نداره سریه بد قول میدیم نبریم به خاطره شما حداقل مساو کنیم .

دهه ی مبارک فجرم به همتون تبریک میگم ایشاا... هر چی از خدا میخواین تو این روزا بهتون بده . هههههه

میدونید واسه چی بد حال بودم ؟؟؟

یه دوست دارم که خیلی دوستش دارم بعد این دوستم که دوسش دارم یه بی اف داشت که همدیگرو خیلی دوسش داشتن .

بعد یه دوسته دیگم که یه چوچولو اونو کمتر دوستش دارم اومد مخ این پسررو زد این پسریه بیشعورم گول خورد .

حالا کاشکی فقط گول میخورد پاشده رفته خواستگاری فکر کن !!!!!!!

حالا اونم رفت خواستگاری به جهنم . دختره جواب مثبت داده عوضی .

بعد وقتی دوست دختره پسره فهمید رگه مبارکش را بزد .

اخی انقد دلم سوخت واسش .

دختره بیچاره داغون شد ولی هیچ اعتراضی به دوستش نکرد معرفت و دارین ؟؟؟؟

من که پاک گیجم . گیر کردم وسط این دوتا .

به نظره شما مقصره اصلی تو این ماجرا کیه ؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  5 Feb 2010ساعت 8:57 PM  توسط hani  | 

نمره هام

 

سامیلیکم جمیعا

وای خدایا من این ترمو خیلی گند زدم چیکار کنم ؟؟؟ من عمرن این جوری کنکور قبول شم اگرم قبول شم تو دورقوز اباد شبانه اونم غیر انتفاعیه که اونم تو میدونم تو ازمون ورودیش ردم.

حالا بزارید نمره هام و بگم یکم بخندید :

طراحی :۲۰

ترسیم فنی : ۱۸

هندسه : ۲ از ۵

ادبیات : ۱۷

ریاضیات : ۱۵

هنر های تجسمی : ۱۴

جغرافی فردا جواب میاد که میشم ۱۲

مواد مصالح : ۱۰

.

.

.

بیا تا اخرش .

ازتون خواهش میکنم من فردا امتحان دارم واسم دعا کنید هیچی درس نخوندم بعد پاشدم اومدم اینجا .

چت زدم در حد لالیگا .

بعد امروز یه امتحان کتبی احکام بود اخه یکی نیست بگه تورو چه به احکام ؟؟؟ ازم پرسید اصول دین ؟

اول گفتم : امامت

اقا یک ضایع شدم ادم تو افتابه شیر موز بخوره . اب حوض و با چنگال خالی کنه این جوری ضایع نشه . 

خودم میدونم . خیلی بد صوتی دادم اره ؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  27 Jan 2010ساعت 1:17 AM  توسط hani  | 

Hello frinds

 

سلام به همتون

نمی دونم از کجا باید شروع کنم اصلا بعده این همه وقت چی بگم به خدا همتون که میدونید چه حالی داشتم مجبور بودم برم . ولی الان که اومدم میبینم اونایی که منو نصیحت میکردن که این خل بازیا چیه که در میاری خودشون اوضاشون از من بدتره ولی خدا کنه مشکل همشون حل بشه .

خوب حالا چه خبرا ؟؟؟

بزارید من بهتون بگم از امتحانا . اوه اوه .. گند زدم در حد لالیگا . به جونه شما نه به جونه خودم انقــــــــــــدر خوندم ولی چه فایده میرفتم سر جلسه سوال رو که میدیدم با خودم میگفتم این دیگه کجا بود . وحشتناک خنگ شده بودم خیره سرم میخوام بشم مهندس این مملکت البته این مملکتی ما داریم همینم زیادشه .

خاک توسرا هممونو بیچاره کردن اخه مثلا منی که پوله کارت نمیدم با هوشمند میام اخه این انصافه ساعتی ۹۸۰ تومن پول اینترنت بدم ؟؟؟ نه خدایی انصافه ؟؟؟

حالا انصاف یا غیره انصاف فعلا که اینا دارن به ما حکومت میکنن البته خیلی ام طول نمیکشه همچین از اون بالا گروپی بیان پائین خودشونم نفهمن چه جوری سقوط کردن .

خوب بچه ها این اولین اپ این دوره بود با توجه به مشکلات سری قبل فقط یه خواهشی که این اول کاری ازتون دارم ایجا خیلی واسه هم love نترکونید .  

بعدشم بگم این عکسه هیچ ربطی به اپم نداره خوشم اومد گذاشتم .

 mekh30

I want best things for you

حالا واسه اولین اپ میخوام ببینم کی میتونه بگه :

اون چیه که مثله کرمه - سبزه و سنگم میخوره ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  24 Jan 2010ساعت 1:2 AM  توسط hani  | 

اخرین سلام و اخرین خداحافظی

سلام  

من دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم دارم دیونه میشم . نمیدونم حرف دلم و با کی بزنم هیشکی حرفامو جدی نمیگیره با هرکی میام درد و دل کنم زبونم قفل میشه نه زبونم قفل نمیشه انقد رفتارای طرف مقابلم سرده که فکه منم قفل میکنه   .

دیگه حتی نمیتونم حرف دلم و به مامانم بزنم البته اونم تقصیری نداره ینی هیچکسی تقصیر نداره اشکال از منه فقط خودمم که باعث شدم این وضع واسه خودم پیش بیاد . اعصابم بهم ریخته اخه خدایا چرا من انقد تنهام چرا من و انقد مغرور کردی ؟؟؟

هرکی من و میبینی میگه خوش به حال هانی . چه خوشه چه سر حاله . اره میگم میخندم ولی کی از این دل من خبر داره؟هیچکس. هیشکی نمیگه شاید این خنده ها از سر اجباره واسه اینکه حرفی تو سکوتم نباشه تازه بعضی از دور و بریام فهمیدن راست میگن خردادیا دو شخصیتی ان یه دل شاد دارن  یه دل شکسته . هیشکی ام از اون یکی دلشون خبر دار نیست انقد خنده رو لبام بوده انقد بین جمع خانواده بودم که وقتی میرم تو اتاق درو میبندم گریه میکنم که بقیه شاخ در میارن . دیگه طاقت ندارم . خسته شدم از همه چی از همه کس از تنهایی از بیکسی .

بد بخت تر از من تو این دنیا پیدا نمیشه . دیگه حوصله ی هیچ کاری ندارم دیگه حوصله ی تایپم ندارم . اون هانی سر حال و خوش مرد . برگشتن من از اولم اشتباه محض بود .

همتون و دوس دارم هیچ وقتم فراموشتون نمیکنم .

بابای واسه همیشه .  

 

 

+ نوشته شده در  5 Oct 2009ساعت 7:14 PM  توسط hani  | 

یه سوال ؟؟؟

 

به نام خدای خوب و مهربون

به نظرتون اگه ادم یکی و خیلی دوست داشته باشه ینی به حدی که واسش بمیره ( وقتی میبینتش دلش میلرزه و دستاش یخ میکنه ) ولی این غرور سگ مصب نمیزاره به طرف بگی

باید چیکار کنه ؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  25 Sep 2009ساعت 10:2 PM  توسط hani  | 

خدایا ...

به یاد او

سخت در پیکارم با انچه که هستم و انچه که میخواهم باشم پر از کینه ها و زخم هایی هستم که ارام ارام سر باز میکنند.

درونم تاریکتر از تمام شبهاست و سختر از تمام سنگها خسته ام و در گیر فراموش کردن . مشغول از یاد بردن . میجنگم با خاطراتی که نباید باشند و پریشانم از بی کسی .

باید همه را پشت سر بگذارم تا بتوانم همان افتاب باشم برای کسانی که مرا اینگونه کردن . نمی فهمند برای کسانی که مرا درک نمیکنند .

بی وفا نبود اما مثل یک نسیم ساده راحت از کنار پروانه های شیدا گذشت . روزهای زیادی میگذشتند که سراغ اطلسیها را نمیگرفت و برای هیچ شقایقی خبر های داغ نمی اورد .

مدتها بود که با زیباترین غروب ها قهر کرده بود .

از تمام طلوع ها فاصله میگرفت و مثل جاده ای بی انتها به فراسوی بیکران ها میرفت وبه فکر هیچ چشم گریانی نبود .

 

عکس هاي قلب 

 

+ نوشته شده در  15 Sep 2009ساعت 2:54 AM  توسط hani  | 

شجاعت

به نام خدا

در گذشته نمره ی ۲۰ مثل جواهر ارزش داشت و راحت و اسان به دانش اموزان داده نمی شد . کسانی که این نمره را دریافت میکردن حقیقتا بیشتر از این نمره معلومات داشتند و به راستی شایسته ی این افتخار عظیم بودند . به هر حال شاگردان قدیمی میدانستند که انشای کمتر از ۱۰ خط را هیچ معلمی نمره ی مطلوب قبولی نمی داد .و یا محصلینی بودند که از این درس تجدید ویا مردود می شدند .

و اینک در یکی از دبیرستانها هنگام برگزاری امتحانات سال اخر دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد : شجاعت یعنی چه ؟ دانش اموزی در قبال این موضوع فقط نوشته بود شجاعت یعنی این و ورقه ی خود را سفید داده بود .

اما ورقه ی ان شاگرد دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه ی سفید او نمره ی ۲۰ را دادند .

و چه خوب گفته اند : کم گوی ولی گزیده گوی چون در . 

 

+ نوشته شده در  11 Sep 2009ساعت 2:26 AM  توسط hani  | 

نوش داروی عشق

اموخته ام برای زخم پهلویم در برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم و زخم در پهلو و تیر در گردن خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان .

زیرا درد است که مرد میزاید وزخم است که انسان میافریند .

زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است اما تو در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست و نوشداروی عشق تنها در دست اوست .

او که نامش خداوند است

زخمی بر پهلویم است و خون میچکد و خدا نمک میپاشد و من نیز پیچ و تاب میخورم و دیگران گمانشان است که می رقصم . من این پیچ و تاب خونین را دوست دارم زیرا به یادم می اورد که سنگ نیستم . چوب نیستم . خشت و خاک نیستم بلکه انسانم .

به من گفتن : از جانت دست بردار . از زخمت . اما نه زیرا اگر زخمی نباشد دردی نیست . اگر دردی نباشد در پی نوشدارویی نخواهی بود و اگر در پی نوشداریی نباشی عاشق نخواهی شد و اگر عاشق نباشی

خدایی نخواهی داشت. 

 

 

 

+ نوشته شده در  8 Sep 2009ساعت 11:47 PM  توسط hani  | 

زشت و زیبا

 

روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوحم پذیرفت و گول خورد . ان دو با هم به کنار ساحل رفتند . وقتی به ساحل رسیدن حقیقت لباس های خود را دراورد . دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و پا به فرار گذاشت و رفت . و حقیقت در ان روز عریان در کنار ساحل ماند . از ان روز حقیقت همیشه عریان و زشت شد اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان شد .

 

 

+ نوشته شده در  31 Aug 2009ساعت 2:50 PM  توسط hani  | 

مطالب قدیمی‌تر